✍ دلنوشته ای در تَجلّیاتوَ فَرَّجَ عَنّا غَمَراتِ الکُروب
که گفتهاند زندگی میدهد غمش...غمشنامشراهشیادش...حدیث نفس استحال دلم خراب بودنشسته بودم گوشه غار تنهایی خودمپناه برده بودم به کهفش که گفتهانداَنْتَ کَهْفی حینَ تُعْیینِی الْمَذاهِبُ فی سَعَتِهاوَتَضیقُ بِیَ الاَْرْضُ بِرُحْبِهاوَ لَوْلا رَحْمَتُکَ لَکُنْتُ مِنَ الْهالِکینَو زمینی که هر روز روز بر من تنگتر میشد...محرم رسیده بود ولی هنوز حال دلم خوب نشده بودخوب که نشده بود هیچهر روز هم درماندهتر میشدم که باید چه کرد ..؟در کار دلم مان
برچسب: نویسنده: حامد موسویپور تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 6:55